شیشه ی ماشین را با دستمالی که دارد پاک می کند . راننده تشر می زند :« لازم نیست تمیز کنی ،برو کنار » سراغ ماشین بعدی می رود .
دستانش را جلوی دهانش می گیرد و ها می کند . بعد فریاد می زند « آدامس ، آدامس » کسی شیشه ی ماشینش را پایین نمی دهد . بیرون هوا سرد است .
لا به لای ماشین ها حرکت می کند :« گل ، گل نرگس بخرید » دود سیاه رنگی که از اگزوز ماشین ها بیرون می آید به سرفه اش می اندازد . گل ها هم پلاسیده شده اند.
آقای مدیر کل می گوید :« بهترین راه برای جلو گیری از بازگشت این کودکان به خیابان ها این است که کسی به آنها کمک نکند »
از تمام راننده ها نفرت دارد و از تمام ماشین ها . چند روز است با تیغی که در جیب دارد روی ماشین های پارک شده کنار خیابان خط می اندازد . چقدر دلش خنک می شود .
شیفت کاریش را دو برابر می کند .هم صبح ها و هم عصر ها .درس هایش را هم شب ها می خواند . ولی نه ، شاید شب ها هم کار کرد .به نظرش ماشین ها و آدمها شب ها بیشتر می شوند. درس و مدرسه هم ...
فکر می کند باید سراغ کار دیگری برود . هر چند سخت تر و طاقت فرساتر . شاید کار در کوره های آجرپزی یا کارگری ساختمان . مهم نیست .او به پول نیاز دارد .
راستی کسی از آخرین راه حل های آقای مدیر کل خبر ندارد ؟