وقت غروب آفتاب بود .
چراغ که قرمز شد ماشین ها یکی پس از دیگری ایستادند .
«فردا امکان نداره ...حداقل یه هفته وقت می خوام ...نه نمیشه ...» مرد با تلفن همراه صحبت می کرد .
«دیگه نمی تونم این وضعو تحمل کنم ...باید یه کار دیگه پیدا کنی ...» زن به همسرش نگاه کرد.
دکترا می گن فایده ای نداره ...می گن هر جای دنیا هم که ببرینش آخرش ...» بغض راه گلوی پسر را بست .
صدای موذن از گلدسته ی مسجد بلند شد :«...الله اکبر ...»
«چرا حالیت نیست ...می گم نمی تونم ...من خودم ازش خواهش می کنم ...»
«تو خودت هم خوب می دونی که این وضع تغییر پیدا نمیکنه ...من دیگه خسته شدم ...»
«می گن حتی یه درصد هم احتمال خوب شدنش وجود نداره ...حتی یه درصد...»
«...اشهد ان لا اله الا الله...»
«فقط سه روز ...باشه الان خودم میرم پیشش ...»
«دیگه نمی تونم مثل گداها زندگی کنم ...تا کی باید زجر بکشم ...»
«باید خودمونو آماده کنیم ...امروز یا فردا ...»
«...حی علی الصلوة ...حی علی الفلاح ...»
چراغ سبز شد .
ماشین ها به سرعت حرکت کردند .
صدای موذن آمد :«...الله اکبر...»