تبليغاتX
نگاه -
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری

دخترک می بیند .

سوارانی سرخ پوش با کلاه خودی بر سر و زرهی بر تن .

مردی بدون دست ، غرق در خون با مشکی بر لب .

صدای بلند طبل ها وسنج ها.

چشم های گریان مادر ،صدای هق هق گریه ها .

دخترک می ترسد .

 

پدر زنگ در را می زند . زن همسایه که می آید دخترک آخرین ظرف غذا را از پدر می گیرد و به زن می دهد .موقع برگشتن ، دخترک از پدر می خواهد باز هم داستان آن مرد مهربان را برایش تعریف کند ، داستان حسین (ع) .

پدر با حسی از رضایت دخترک را نگاه می کند و دخترک لبخند می زند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 14:44  توسط نگاه   |