دخترک می بیند .
سوارانی سرخ پوش با کلاه خودی بر سر و زرهی بر تن .
مردی بدون دست ، غرق در خون با مشکی بر لب .
صدای بلند طبل ها وسنج ها.
چشم های گریان مادر ،صدای هق هق گریه ها .
دخترک می ترسد .
پدر زنگ در را می زند . زن همسایه که می آید دخترک آخرین ظرف غذا را از پدر می گیرد و به زن می دهد .موقع برگشتن ، دخترک از پدر می خواهد باز هم داستان آن مرد مهربان را برایش تعریف کند ، داستان حسین (ع) .
پدر با حسی از رضایت دخترک را نگاه می کند و دخترک لبخند می زند .