آن گودال کوچک از مدتها پیش آنجا بود .آنقدر که هیچ کس یادش نمی آمد چرا و از چه زمانی آنجا پیدایش شده بود .
با عجله از لابه لای جمعیت گذشت .دیرش شده بود .نگاهی به ساعتش انداخت و گودال را ندید .پایش داخل گودال رفت و محکم زمین خورد. صدای خنده ی چند نفر بلند شد .
پسر جوان توی اداره حوصله ی کار کردن نداشت .با خودش فکر می کرد از اول هم بدشانس بود وگرنه چرا باید اول صبح توی یه چاله می افتاد! اگر شانس داشت که با آن تحصیلات این حقوق بخور و نمیر را نمی گرفت.اصلاً اگر شانس داشت که مجبور نبود این کار مزخرف را انجام دهد ..... مرد دستش را محکم روی میز کوبید و گفت :" آقا حواستون کجاست ؟ لطفاً سریع تر کار منو انجام بدین ."پسر جوان پرونده را گرفت و بدون اینکه نگاهی به آن بیندازد گفت "برید فردا بیایید " مرد با عصبانیت پرونده را برداشت و رفت .
مرد پیش خودش گفت :"معلوم نیست این آدمارو از کجا پیدا می کنن.این همه حقوق می گیرن ،هیچ کاری هم انجام نمی دن. باید می رفتم پیش رئیسشون شکایت می کردم . باید...."صدای بلند بوق تاکسی او را به خودش آورد .مرد درست وسط خیابان ایستاده بود .
راننده تاکسی دنده را عوض کرد وراه افتاد .گفت :"حالا اگه می زدیم بهش مقصر ما بودیم " بعد زیر لب گفت :"معلوم نبود عاشق بود ، دیوانه بود یا ..."زن گفت :"نگه دارید ،پیاده می شوم " موقع دادن کرایه راننده گفت:"کرایه ها رفته بالا 50تومن دیگه هم بدین " زن تا آمد اعتراض کند راننده با بی حوصلگی جواب داد :"خودتون شاهدید که اعصابمون چطوری توی این خیابونا بهم می ریزه ،دیگه حوصله ی چک و چونه زدن با شمارو نداریم " مسافران به زن نگاه کردند .زن پول را داد و در را محکم کوبید.
پسرک گفت :"مامان کمک کن این مسئله هارو حل کنم " زن به اینکه مجبور بود هر روز برای انجام کارها تمام شهر را زیر پا بگذارد فکر می کرد. پسرک گفت :"مامان بیا دیگه " زن به فروشنده ها ،راننده ها و مزاحم ها فکر می کرد .پسرک گفت :"مامان با توأم " زن به ماموریت های بی پایان همسرش فکر می کرد .پسرک گفت :"مامان..." زن داد زد :"چه خبرته ؟حوصلمو سر بردی " اشک در چشمان پسرک حلقه زد .
بچه ها توی کوچه فوتبال بازی می کردند . پسرک به دیوار تکیه داده بود و به اینکه فردا جواب معلمشان را چه باید بدهد فکر می کرد.اگر او را تنبیه می کرد چه ؟توپ قل خورد و مقابل پای پسرک ایستاد .پسرک نگاهی به توپ انداخت ،تصویر معلم جلوی چشمش آمد .توپ را با تمام قدرت شوت کرد .صدای شکستن شیشه که آمد همه به طرف خانه هایشان دویدند.
با صدای مهیب شکستن شیشه پیرمرد از خواب پرید .دستش را روی سینه اش گذاشت و فقط فرصت کرد بگوید:قلبم ....
آن شب پیرمرد روی تخت بیمارستان خوابیده بود.
پسرک دروغهایی که باید به معلمشان تحویل می داد را آماده کرد .
زن با فکر کارهای فردا خوابش برده بود .
راننده تاکسی تصمیم گرفته بود تاکسی اش را بفروشد .
مرد تمام شب را به شکایت کردن فکر کرده بود .
پسر جوان متن استعفا نامه اش را نوشته بود .
و آن گودال کوچک هنوز هم همانجا بود .