تبليغاتX
نگاه - ما هیچ ، ما نگاه
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری

می نشیند روبرویم و خیره می شود به چشمانم .

"هنوز خسته نشده ای ؟" و سریع پاسخ می دهد :خسته برای چه؟ کار به این راحتی ، مگر خستگی دارد ؟! اما ای کاش خسته می شدی ...خسته می شدی از این همه تکرار ، این همه حرف ، این همه حرف تکراری .کاش خسته می شدی از ...

- از چه ؟

- از نگاه بودن ! از عبور کردن و نگاه کردن و نوشتن . می دانی وقتی به کاری عادت کنی آنوقت انجام دادن آن کار دیگر ارزشی ندارد . مثل تو که عادت کرده ای به نگاه بودن .

- برای اینکه کار دیگری از من بر نمی آید .

- چرا ، می آید . می توانی به جای توصیف اتاق تاریکی که در آن حبس شده ای تمام تلاشت را برای باز کردن یک روزنه بکنی . آنوقت شاید با ورود باریکه ی نور بتوانی دری را که درست روبرویت بوده و تا قبل از این نمی دیده ای پیدا کنی .

- اما من توانایی اش را ندارم . ابزارش را هم همین طور.

- تو هم توانایی اش را داری و هم ابزارش را . فقط تا حالا درست از آنها استفاده نکرده ای. می دانی چرا؟ چون همیشه ترسیده ای آرامشی را که داری از دست بدهی .چون هرگز جرأت تغییردادن شرایط اطرافت را نداشته ای .می دانی من از آدمهای حقیری که یاد گرفته اند مدام غر بزنند ، ناله کنند و از دنیای اطرافشان انتقاد کنند متنفرم . از کسانی که  فقط بلدند حرف بزنند و هیچوقت حتی یک قدم هم برای بهبود اوضاع بر نداشته اند ، از کسانی که برای همیشه نگاه می مانند ...

 

دیشب "خودم " نشست روبرویم ، خیره شد در چشمانم و حرفهایش را زد . حالا که خوب فکر می کنم می بینم راست می گوید ،من خسته شده ام از فقط نگاه بودن ، و حالا دنبال یک روزنه می گردم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 20:53  توسط نگاه   |