این داستان غم انگیز یک شهر است ، شهری که روزگاری کوچک بود با آسمانی آبی و درختانی سر سبز. آنقدر کوچک که فقط 10 دقیقه زمان کافی بود تا خودت را از یک سر شهر به سر دیگر آن برسانی .چراغ راهنمایی که قرمز می شد تعداد ماشین های متوقف شده ی پشت چراغ به زحمت به تعداد انگشتان دست می رسید . شهر کوچک بود و بلندترین ساختمان آن چهار طبقه بیشتر نداشت . در خیابان که قدم می زدی همیشه چند چهره ی آشنا وجود داشت تا به آنها سلام کنی . شهر کوچک بود و آدم های شهر دلشان چیز دیگری می خواست .آنها می خواستند شهر رشد کند ، بزرگ شود و ...
پانزده سال بعد شهر بزرگ شده بود و حالا می شد لایه ی خاکستری رنگی را بالای سر شهر دید .شهر بزرگ شده بود و روز به روز گره ی ترافیک مسخره اش کورتر می شد. خیابان های کم عرض شهر دیگر تحمل رفت و آمد آن همه ماشین را نداشتند . ترافیک سنگین خیابان ها تبدیل شد به دزد عمر آدم ها یا شاید هم به سوهانی برای خراشیدن روح آنها . مردم شهر کم کم یاد گرفتند که برای رسیدن به مقصد باید از یکساعت قبل آماده شوند . یاد گرفتند که چطور در خانه های قوطی کبریتی برج ها و مجتمع های مسکونی زندگی کنند و مثل غریبه ها از کنار هم بگذرند . آنها حتی به ندیدن سر سبزی هم عادت کردند و به شنیدن صدای ممتد بوق ها .
و در این مدت کسی از خودش نپرسید چرا شهر که بزرگ شد هیچ سالن سینما و تئاتری ساخته نشد ، یا هیچ کتابخانه ی مجهزی و یا یک مجتمع تفریحی درست و حسابی . چرا مدرسه ها با گذشته هیچ فرقی نکردند و چرا از بزرگ شدن شهر تنها شلوغی و آلودگی و تنهایی و گرانی نصیب آدم های آن شهر شد .
و این داستان غم انگیز شهری است که بزرگ شد .کسی می داند آخر داستان چگونه تمام می شود . من که دوست دارم مثل فریدون مشیری فکر کنم :
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !
به کوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت !