تبليغاتX
نگاه - خانه ی خاطره
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری

مشهد ، شهریور 72

خانه ی پیرزن توی یکی از همان کوچه های تنگ و باریک نزدیک حرم بود . از آن خانه های قدیمی که باید از چند پله می رفتی پایین تا برسی به حیاط . خانه یک ساختمان دو طبقه بود که هر طبقه اش 4 تا اتاق 12 متری داشت و من عاشق پنکه های سقفی اتاق ها بودم ، چیزی که هرگز قبل از آن ندیده بودم . پیرزن این 8 اتاق را در مقابل مبلغ ناچیزی در اختیار زائران امام رضا قرار می داد . 8 اتاق برای 8 خانواده که هر کدام از یه گوشه ی ایران آمده بودند . آن خانه در آن سالها برای من یک کلاس درس ایرانشناسی بود .آنجا بود که برای اولین بار فهمیدم بخشی از مردم ایران به عربی صحبت می کنند .روی تخت چوبی توی حیاط می نشستیم و از شهرهایمان برای هم تعریف می کردیم . آن موقع بود که من یاد گرفتم چطور 8 فرهنگ متفاوت می توانند کنار هم باشند بدون اینکه درگیری و ناراحتی پیش بیاید .خانه ی پیرزن کلاس پرورش خلاقیت هم بود ، وقتی بعضی شب ها روی همان تخت چوبی، پیرزن از بچه ها می خواست قصه تعریف کنند و من هم سعی می کردم تا جایی که می شود قصه ام از بقیه متفاوت باشد  و یکبار داستان ترسناکی را برایشان تعریف کردم ، آنقدر ترسناک که آنشب خودم هم خوابم نبرد ! سال بعد هم که رفتیم مشهد پیرزن یکی از اتاق هایش را برایمان نگه داشته بود .می گفت می دانستم می آیید ! و سال بعد هم و سال بعد و...

 

مشهد ، شهریور 86

پیرزن مرده بود . خانه اش هم خراب شده بود و کوچه دیگر تنگ و باریک نبود . همین

 

 

پی نوشت : شب نیمه شعبان کمی پایین تر از ضریح حرم امام رضا نشسته بودم .دانه های تسبیح یکی یکی از زیر انگشتانم رد می شد و من با عبور هر دانه برای یک نفر دعا می کردم .دانه ها به میانه که رسید ناخودآگاه به زبانم آمد : لبخند ...امین ...کمی پنجره ...توهم ...حسنا ...پیچک سر به هوا و...خندیدم .فکر کردم دنیای مجازی آنقدر ها هم که می گویند بد نیست ، شاید روزی هم کسی برای نگاه دعا کرد .

 

 

 

  

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 15:3  توسط نگاه   |