بوق ، بوق ،بوق ...گرما ...ترافیک ...تصادف ...آدم ها و ماشین ها ...کلافگی ...بوق ، بوق ، بوق
1.یک نفر هر وقت و از هر کجای خیابان که دلش بخواهد عبور می کند .برای او خط کشی عابر پیاده و سبز و قرمز بودن چراغ ها هیچ اهمیتی ندارد :«ولش کن بابا ،حالا چی می شه مگه ، آسمون به زمین می آد اگه من این طوری از خیابون رد بشم .»
2.یک راننده یادش رفته است چیزی به نام حق تقدم را هم باید در رانندگی رعایت کند :«تو هم دلت خوشه ، آدم توی این دور و زمونه باید زرنگ باشه ،به هیچ کس هم ربطی نداره من چی کار می کنم »
3.یک راننده تاکسی هنوز یاد نگرفته است که نباید برای سوار و پیاده کردن مسافر هر جا که دلش خواست پایش را بگذارد روی ترمز:«آقا جون من که نمی تونم هر بار ماشینمو یکشم کنار ، حالا راننده پشت سری یه دقیقه منتظر بمونه مگه چی می شه ؟»
4.یک نفر فکر می کند پل عابر پیاده را برای این درست می کنند که مردم را اذیت کنند :«کی حوصله داره این همه پله رو بره بالا و بیاد پایین ،اصلا من دوست دارم همین طوری از خیابون رد بشم ،به کسی ربط داره ؟»
5.یک راننده عاشق سرعت و سبقت است _البته از نوع مجاز و غیر مجازش _ عاشق لایی کشیدن ، اگر به او بگویند باید از بین خطوط حرکت کند همان قدر عصبانی می شود که وقتی به او بد و بیراه بگویند :«تمام این حرفا مال بچه سوسول هاست .من دلم می خواد همین طوری رانندگی کنم به هیچ کس هم ربطی نداره »
6.یک نفر نمی داند که پیاده روها برای این ساخته می شوند که عابرین پیاده از آنجا عبور کنند:«این همه موتور سوار و دوچرخه سوار از پیاده رو رد می شن ،حالا چی می شه منم از کنار خیابون راه برم »
7.یک نفر بزرگترین تفریحش این است که عصرها ماشینش را بردارد و در تمام خیابان های شهر بچرخد :«من دوست دارم وقتم رو این طوری بگذرونم ،به بقیه چه ربطی داره »
بوق ،بوق ، بوق...گرما ...ترافیک ...تصادف ...آدم ها و ماشین ها ...کلافگی ...بوق ،بوق ، بوق .