تبليغاتX
نگاه - مادر، مادر است
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری

پیرزن یک دستش را به دیوار تکیه داده بود و به سختی راه می رفت .به پلکان کوچکی که رسید آرام روی آن نشست .نفس نفس می زد . چند دقیقه ی بعد پسرکی سوار بر دوچرخه با سرعت خودش را به پیرزن رساند .

 «چرا از خونه اومدی بیرون ، اگه مامان بفهمه عصبانی می شه »این را پسرک با اضطراب گفت .

 «مامان چی می شه ؟» گوش پیرزن انگار سنگین بود .

پسرک این بار با صدای بلندتری گفت :عصبانی می شه ...پاشو بریم خونه .

پیرزن انگار باز هم نشنید یا شاید هم دلش نمی خواست که بشنود .

_ تو برو خونه ، سرما می خوری ها.

_ مامان بزرگ تورو خدا بلند شو بریم .

حتی قسم خوردن پسرک هم اوضاع را عوض نکرد :گفتم که نمی یام ، تو برو تا مامانت نیومده .و وقتی دید نگاهشان می کنم بلندتر گفت :من دیگه توی اون خونه نمی یام .

پیش خودم فکر کردم پیرزنی که از خانه فرار کرده ! حتما حرفهای زیادی برای گفتن دارد .حتی می توانم بروم از پسرک بپرسم فقط بخاطر ترس از مامان عصبانی اش آمده دنبال مامان یزرگ یا ...اما نرفتم .اتوبوس که آمد سوار شدم و از پشت پنجره پیرزن قد کوتاه خسته ای را دیدم که روی پلکانی نشسته و پسرک دوچرخه سوار سمجی مدام دور او می چرخد .

 

شاید هم اشتباه می کنم .شاید مادر آن پسرک واقعا پیرزن را دوست داشت اما پیرزن جزو آن دسته آدم های همیشه ناراضی و قدر نشناسی بود که مدام توقعات بی جا دارند . شاید هم هیچ فرقی نمی کند. به هر حال مادر، مادر است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 20:39  توسط نگاه   |