باز باران با ترانه
می خورد بر بام خانه ...
یک بعد ازظهر بهاری ، بارش نم نم باران ، صدای جیک جیک گنجشک ها ...
دلم می خواهد این خیابان به این زودی ها تمام نشود و من هر چه شعر درباره باران بلدم را زیر لب زمزمه کنم .
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت ...
از پشت سرم صدای نزدیک شدن ماشینی را می شنوم . می بیند یا نمی بیند ، می داند یا نمی داند ...راننده به سرعت از روی دریاچه ی ! کوچکی که در اثر بارش باران در سطح خیابان ایجاد شده است می گذرد ...
سر تا پا خیس و گلی می شوم .بقیه ی راه را تا خانه می دوم . دیگر شعر هم نمی خوانم .