تبليغاتX
نگاه - کمی همدیگر را رعایت کنیم !
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه ...

یک بعد ازظهر بهاری ، بارش نم نم باران ، صدای جیک جیک گنجشک ها ...

دلم می خواهد این خیابان به این زودی ها تمام نشود و من هر چه شعر درباره باران بلدم را زیر لب زمزمه کنم .

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت ...

از پشت سرم صدای نزدیک شدن ماشینی را می شنوم . می بیند یا نمی بیند ، می داند یا نمی داند ...راننده به سرعت از روی دریاچه ی ! کوچکی که در اثر بارش باران در سطح خیابان ایجاد شده است می گذرد ...

سر تا پا خیس و گلی می شوم .بقیه ی راه را تا خانه می دوم . دیگر شعر هم نمی خوانم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 13:32  توسط نگاه   |