تبليغاتX
نگاه - گاهی یادمان می رود 2
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری

خسته شده بود . به نظرش زندگی یک نبرد نابرابر می آمد . نبردی که همیشه او بازنده اصلی آن بود .

روی مبل جلوی تلویزیون دراز کشید و تلویزیون را روشن کرد . موقع اذان بود . صدای تلاوت قرآن در خانه پیچید .

با خودش فکر کرد حتی خدا هم او را فراموش کرده است .

الحمدلله الذی له ما فی السموت و ما فی الارض و له الحمد فی الاخره ...ستایش و سپاس مخصوص خداست که هر آنچه در آسمان و زمین است همه ملک اوست و در آخرت نیز شکر و سپاس مخصوص خداست...

 

چشمهایش را بست . چرا همه چیز دست به دست هم داده بودند تا او به آرزوهایش نرسد .

و هو الحکیم الخبیر...و او به نظم آفرینش حکیم و به همه امور عالم آگاهست ...

 

چقدر بیهوده تلاش کرد تا به اهدافش برسد . از اول هم باید می دانست که در این دنیا بدون پول و پارتی نمی تواند کاری از پیش ببرد. در دنیایی که همه به فکر خودشان هستند .

یعلم ما یلج فی الارض و ما بخرج منها ...او هر چه درون زمین رود و هرچه از زمین خارج شود ، همه را میداند ...

 

چقدر احمق بود که تصور می کرد همه به آنچه شایستگی آن را دارند میرسند .

و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها ...و هر چه از آسمان فرود آید و هر چه بر آسمان بالا رود...

 

کم کم پلک هایش سنگین شدند . صدا هنوز می آمد .

و هو الرحیم الغفور ...و اوست که بر بندگان بسی مهربان و بخشاینده است ...

 

آنجا جلوی تلویزیون خوابش برد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 13:28  توسط نگاه   |