خسته شده بود . به نظرش زندگی یک نبرد نابرابر می آمد . نبردی که همیشه او بازنده اصلی آن بود .
روی مبل جلوی تلویزیون دراز کشید و تلویزیون را روشن کرد . موقع اذان بود . صدای تلاوت قرآن در خانه پیچید .
با خودش فکر کرد حتی خدا هم او را فراموش کرده است .
الحمدلله الذی له ما فی السموت و ما فی الارض و له الحمد فی الاخره ...ستایش و سپاس مخصوص خداست که هر آنچه در آسمان و زمین است همه ملک اوست و در آخرت نیز شکر و سپاس مخصوص خداست...
چشمهایش را بست . چرا همه چیز دست به دست هم داده بودند تا او به آرزوهایش نرسد .
و هو الحکیم الخبیر...و او به نظم آفرینش حکیم و به همه امور عالم آگاهست ...
چقدر بیهوده تلاش کرد تا به اهدافش برسد . از اول هم باید می دانست که در این دنیا بدون پول و پارتی نمی تواند کاری از پیش ببرد. در دنیایی که همه به فکر خودشان هستند .
یعلم ما یلج فی الارض و ما بخرج منها ...او هر چه درون زمین رود و هرچه از زمین خارج شود ، همه را میداند ...
چقدر احمق بود که تصور می کرد همه به آنچه شایستگی آن را دارند میرسند .
و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها ...و هر چه از آسمان فرود آید و هر چه بر آسمان بالا رود...
کم کم پلک هایش سنگین شدند . صدا هنوز می آمد .
و هو الرحیم الغفور ...و اوست که بر بندگان بسی مهربان و بخشاینده است ...
آنجا جلوی تلویزیون خوابش برد.