ـ بعد شنگول می گه ...می گه...
ـ می گه اگه تو مامانمون هستی پس چرا صدات فرق می کنه
ـ آره ...بعد گرگه ...
الهه ی کوچک در حالی که سعی می کند بقیه ی قصه را از روی تصاویر کتاب به یاد بیاورد ، داستان بزبز قندی را روی نیمکت حیاط بیمارستان برای من تعریف می کند .
ـ بعدش...گرگه یه کمی شیرینی می خوره تا صداش نازک بشه ...
راستی الان بزبز قندی چه حالی دارد. حتما نگران است .همه مادرها نگران بچه هایشان هستند . مامان الهه هم نگران یود .این را در چشم هایش دیدم .آنجا روی تخت بیمارستان ...
ـ شنگول می گه...اگه تو مامانمون هستی دستاتو نشون بده ...
بچه های بیچاره ، چقدر ترسیده اند . مثل الهام که از رفتن مامان می ترسد. حتی الهه هم با تمام کوچکی اش حتما می داند که شابد مامان این روزها ...
ـ ...گرگه می ره دستاشو آردی می کنه ...
چه گرگ سمجی ! کاش برود و دیگر نیاید .کاش سرطان هم از تن بیمار مامان الهه می رفت و این طور روز به روز ریشه نمی دواند . کاش اینقدر سمج نبود .
ـ حبه انگور می گه مامان اومد درو باز کنیم ...
نه ! در را باز نکنید .بگذارید آن گرگ بدجنس پشت در بماند. مامان الهه هم نباید در را برای سرطان باز می کرد...چه فکر احمقانه ای ، وقتی باید با ماهی ده هزار تومان خانواده ی چهار نفری را اداره کنی ، آنوقت درد که در وجودت بپیچد سعی می کنی انکارش کنی و روزی می رسد که دیگر انکار فایده ای ندارد .
ـ بعد ...حبه انگورکه...
ـ بعد حبه انگور که درو باز می کنه یه دفعه مامان بزی می آد و اونو بغل می کنه .
الهه با تعجب به من نگاه می کند .
کاش هیچ قصه ای گرگ نداشت .