ساعت 3 و 15 دقیقه چهارشنبه اول فروردین
مادر دستی بر سر دخترک می کشد و آرام می گوید " دختر گلم بلند شو ...الان سال نو می آد و تو خواب می مونی "دخترک غلتی می زند و پتو را روی سرش می کشد .
ساعت 3 و 20 دقیقه
پسرک از پشت پنجره به آسمان نگاه می کند .هر از گاهی صدایی سکوت مرکز نگهداری بچه های بی سرپرست را می شکند .هر سال این موقع ها دلش بیشتر از همیشه برای پدر و مادرش تنگ می شود .پدر و مادری که هرگز آنها را ندیده است .
ساعت 3 و 25 دقیقه
دخترک با چشمان پف کرده روی مبل دراز کشیده است .مادر می گوید "پاشو دست و صورتت رو بشور ...داداشت رو هم بیدار کن " پسر وارد اتاق می شود "حالا نمی شد نصفه شبی مارو بیدار نکنید " پدر کنار سفره هفت سین قرآن می خواند .
ساعت 3 و 30 دقیقه
پیرزن موهای سفیدش را زیر روسری می برد و یکبار دیگر توی آینه به صورتش نگاه می کند .نور کمرنگی توی اتاق پخش شده است و صدای خروپف از تخت کناری به گوش می رسد . پیرزن به نوه هایش فکر می کند که حتما حالا بزرگ شده اند و به پسرانش که او را اینجا رها کرده اند .
ساعت 3 و 34 دقیقه
پسر تلویزیون را روشن کرده و به صفحه آن خیره مانده است .مجری برنامه لحظات شادی را برای خانواده های ایرانی در کنار هم آرزو می کند . پسر خمیازه می کشد .
ساعت 3 و 35 دقیقه
زن دستمال را روی شیشه ی قاب عکس می کشد ، روبان مشکی کنار آن را مرتب می کند و قاب عکس پدر را کنار سفره می گذارد . پدر در قاب عکس می خندد . اشک گوشه ی چشم زن حلقه می زند .
ساعت 3 و 36 دقیقه
پدر و مادر کنار سفره می نشینند .پد رمی گوید بیایید با هم دعا کنیم .پسر از جلوی تلویزیون بلند می شود . دخترک هم می آید .پد ردستانش را بالا می برد ... یا مقلب القلوب والابصار ...
ساعت 3 و 37 دقیقه و 26 ثانیه
صدای شلیک توپ بلند می شود ...آغاز سال یکهزار و سیصد و هشتادو شش ...
سال ، نو می شود .