ساعت 7صبح
بارش برف که از دیشب شروع شده همچنان با شدت ادامه دارد . رادیوی محلی اعلام می کند که بخاطر بارش برف تمام مدارس تعطیل اند . دخترک با خوشحالی پتو را روی سرش می کشد و در دلش از خدا تشکر می کند .
ساعت 8صبح
مرد با عصبانیت به ساعتش نگاه می کند . بعد از نیم ساعت ایستادن در کنار خیابان وزیر بارش برف بیشتر شبیه یک آدم برفی شده است . از دور یک تاکسی نارنجی نمایان می شود . مرد با خوشحالی دستش را تکان می دهد . تاکسی می ایستد. موقع سوار شدن راننده تاکسی می گوید :" کرایه را باید دو برابر بدهی " مرد لحظه ای بین رفتن و نرفتن مردد می ماند. بعد سوار می شود و زیر لب می گوید:لعنت به این برف .
ساعت 11صبح
بچه های کوچه پایینی بخاطر رو کم کنی بچه های کوچه بالایی مشغول درست کردن یک آدم برفی بزرگ هستند. یکی از بچه ها پیشنهاد می دهد که یک قلعه ی برفی هم کنار آدم برفی درست کنند وکوچه از صدای شادی بچه ها پر می شود.
ساعت 1بعدازظهر
زن بعد از آب کشیدن آخرین لباس به سرعت خود را به اتاق می رساند و دستان یخ زده اش را روی بخاری می گیرد .ناگهان افتادن چیزی را روی سرش احساس می کند . سرش را بلند می کند وسقف را می بیند که در حال چکه کردن است . زن با استیصال می گوید : خدایا چرا .... و دیگر ادامه نمی دهد .
ساعت 3بعدازظهر
پسرک پارو را روی شانه اش انداخته وبا صدای بلند فریاد می زند :"برف پارو می کنیم " صدای پسرک سکوت بعداز ظهر زمستانی را می شکند. مردی سرش را از پنجره بیرون می آورد وپسرک را صدا می زند تا برف پشت بام را پارو کند . پسرک در حال رفتن به داخل خانه به آسمان نگاه می کند. انگار باز هم هوس باریدن دارد .پسرک در دل می خندد و رو به آسمان می گوید: دلم می خواد تا فردا دوباره همین قدر بباری .
ساعت 5عصر
پیرزن به آرامی و در حالیکه سعی می کند با گرفتن دیوار تعادلش را حفظ کند از پیاده روی یخ زده در حال عبور است. چند کیسه نایلونی در دست دیگرش است . پیرزن به همسرش فکر می کند که سال پیش فوت کرد ، به پسرش که هر چند ماه یکبار به او سر می زند و.... ناگهان لیز می خورد و روی زمین می افتد . انارهای قرمز روی برف سفید می غلتند .پیرزن با ناله به تنهایی اش ،به پسرش و به برف ها لعنت می فرستد.
ساعت 8شب
بارش برف دوباره شروع شده است .دانه های برف به آرامی روی زمین می نشینند و یک نفر می گوید ......