می گویند دیدن موجی که بر ساحل می خورد ، شنیدن صدای پرنده ای که در جنگل می خواند ، بودن در کنار یک کوه و حتی لمس شن های یک کویر کافی است تا آدمی از نو متولد شود . می گویند طبیعت روح انسانها را تازه می کند . می گویند طبیعت معلمی است که به انسان صبوری ، مهربانی ، عشق و ... "آدمیت " را یاد می دهد .
.
.
.
قطاری از ماشین ها پشت سر هم ردیف شده اند . پایان یک روز تعطیل است و همه بعد از یک روز بودن در طبیعت راهی شهر ها و خانه هایشان هستند .
پیرمرد ایستاده است کنار جاده . هر ماشینی که عبور می کند پیرمرد سرش را جلو می آورد و تا جایی که توان دارد فریاد می زند : « مستقیم » اما انگار کسی مستقیم نمی رود چون پیرمرد کنار جاده می ماند.
یک تریلی بزرگ در جاده در حال حرکت است و 15 تا ماشین پشت سر آن صفی طولانی را تشکیل داده اند . خط سفید ممتد کف جاده نشان می دهد که سبقت در اینجا ممنوع است . اما راننده ی ماشین چهاردهمی اعصابش خردتر از این است که خط کف جاده را بخواند ! پایش را روی پدال گاز فشار می دهد و ... فقط خدا رحم می کند که ماشینی جلوی راهش سبز نمی شود .
شیشه ای پایین می آید و دستی بطری خالی آب را پرتاب می کند بیرون .بطری می افتد داخل رودخانه . شیشه بالا می رود .
ترافیک سنگین است و ماشین ها به کندی حرکت می کند .سرنشینان یکی از ماشین ها _ که چند پسر جوان هستند _ صدای ضبط صوت ماشین را بلند کرده اند . صدای موسیقی جاده را پر کرده است . یکی از راننده ها سرش را می آورد بیرون و فریاد می زند :« هی ]...[ صدای ضبطتو کم کن » پسر ها به مرد نگاه می کنند و می خندند . مرد چند تا فحش دیگر می دهد و پسرها می خندند . ترافیک همچنان سنگین است .
و من هر بار از خودم می پرسم چه اتفاقی افتاده ؟ طبیعت دیگر معلم خوبی نیست یا ما شاگردهای سر به هوایی شده ایم ؟
و جهان را بنگر
جهان را
در رخوت معصومانه ی خواب اش
که از خویش چه بیگانه است !
شاملو