تبليغاتX
نگاه
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری

1.

_ تا یکماه دیگه  وقت خالی نداریم .

_ اشکالی ندارد ، برای همان یکماه بعد وقت بدین

گوشی تلفن را که می گذارد به این فکر می کند که تا یک ماه دیگر چطور باید با این درد کنار بیاید .

 

2.

عقربه های ساعت روی دیوار ساعت 5/6 را نشان می دهند .

_ ببخشید من برای ساعت 5 وقت گرفته بودم الان ساعت ...

منشی دکتر نگاهی به او می اندازد .

_ چقدر شما کم طاقتید .همه منتظرند ، شما هم بهتر ه کمی صبر کنید .

مرد نگاهی به بقیه مریض ها می کند .همه منتظرند و کلافه !

 

3.

همراه با 3 بیمار دیگر وارد اتاق معاینه می شود و روی صندلی روبروی دکتر می نشیند .

_ بفرمائید .

مرد نگاهی به مریض های دیگر می کند .همه به او خیره شده اند .آرام آرام شروع می کند به توضیح دادن .دکتر سرش را پایین انداخته و مشغول نوشتن است .

_ راستی آقای دکتر من شنیده ام که داروی ...هم موثر است .

دکتر سرش را بالا می آورد .از چهره اش پیداست که از حرف مرد ناراحت شده است .

_ پس برید پیش همان افراد تا برایتان نسخه بنویسند .

_ ببخشید ...من منظوری نداشتم .

دکتر دوباره شروع می کند به نوشتن .

 

4.

مرد از مطب که خارج می شود یادش می آید که بخشی از مشکلاتش را نگفته است و می رود تا برای دو ماه دیگر وقت بگیرد!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 12:9  توسط نگاه   | 

از روی آشغال هایی که روی زمین ریخته شده رد می شوم و روی صندلی نسبتا ناراحت ! سینما می نشینم . دختر بچه ای که در ردیف جلویی نشسته می خندد. دختر و پسر جوان ردیف عقبی هم حسابی گرم صحبت اند .تلفن همراه یک نفر زنگ می خورد .چراغ ها خاموش می شوند و فیلم شروع می شود.

 

5 ثانیه بعد از شروع فیلم !

به محض اینکه اسم اولین بازیگر فیلم روی پرده سینما ظاهر می شود تماشاگران در اقدامی هماهنگ شروع به باز کردن بسته های چیپس و پفک می کنند و دقایق اول فیلم با صدای خرت خرت خورده شدن خوراکی ها سپری می شود .

 

دقیقه 10 فیلم

دخترک که خوراکی هایش را خورده بلند می شود کمی اینطرف و آنطرف را نگاه می کند و بعد با صدای پدر که می گوید اینقدر ول نخور بشین دوباره روی صندلی می نشیند .تلفن همراه یک نفر زنگ می خورد .

 

دقیقه 20 فیلم

به لطف سیستم های بسیار پیشرفته صدا ! بخش هایی از صحبت های بازیگران فیلم به سختی شنیده می شود .دلم برای نویسنده فیلمنامه می سوزد و برای خودمان هم . دختر و پسر ردیف عقبی هم اصلا حواسشان نیست که دیالوگ هایشان ! با صدای فیلم مخلوط شده است . تلفن همراه یک نفر زنگ می خورد .

 

دقیقه 25 فیلم

حوصله دخترک حسابی سر رفته است .روی صندلی می ایستد بعد می آید پایین و بعد مادر تشر می زند که یه دقیقه آروم بگیر الان فیلم تموم می شه ! تلفن همراه یک نفر زنگ می خورد .

 

دقیقه 40 فیلم

چند نفر که احتمالا در سانس قبلی فیلم را از همین جا دیده اند بلند می شوند و می روند. راستی چه مزه ای دارد که اول فیلم را آخر دید و آخر فیلم را اول ؟! دخترک دستشویی را بهانه می کند و تلفن همراه یک نفر زنگ می خورد .

 

2 ثانیه بعد از پایان فیلم !

با پخش آخرین سکانس از فیلم چراغ ها به سرعت روشن شده و درها باز می شوند . در واقع مسئولان سینما خیلی محترمانه می گویند حالا که فیلمتان را دیدید لطفا تشریف ببرید! به نظر من که موقع پخش فیلم در سینما ها بهتر است تیتراژ پایانی را حذف کنند چون هیچ وقت دیده نمی شود .

 

پدر ، دخترک را که خوابش برده بغل می کند و پسر جوان رو به دختر می گوید به من که خیلی خوش گذشت به تو چی ؟ تلفن همراه یک نفر ...

 

 

 

 

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 13:48  توسط نگاه   | 

کوچک باشیم اندازه نخود

یا بزرگ باشیم قد یک غول

اندازه ی همیم

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را

 

پولدار باشیم مثل پادشاه

یا آس و پاس باشیم عین گدا

قدر و قیمتمان یکی است

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را

 

سیاه باشیم یا سفید

سرخ باشیم یا زرد و نارنجی

یک رنگ دیده می شویم

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را

 

پس خداوند اگر یک وقت بخواهد 

رو به راه کند کارها را

راهش شاید این باشد

که دست دراز کند و خاموش کند چراغ ها را .

شل سیلور استاین

 

از کتاب آنجا که پیاده رو پایان می یابد

ترجمه رضی خدادادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 11:23  توسط نگاه   |