تبليغاتX
نگاه
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه ...

یک بعد ازظهر بهاری ، بارش نم نم باران ، صدای جیک جیک گنجشک ها ...

دلم می خواهد این خیابان به این زودی ها تمام نشود و من هر چه شعر درباره باران بلدم را زیر لب زمزمه کنم .

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت ...

از پشت سرم صدای نزدیک شدن ماشینی را می شنوم . می بیند یا نمی بیند ، می داند یا نمی داند ...راننده به سرعت از روی دریاچه ی ! کوچکی که در اثر بارش باران در سطح خیابان ایجاد شده است می گذرد ...

سر تا پا خیس و گلی می شوم .بقیه ی راه را تا خانه می دوم . دیگر شعر هم نمی خوانم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 13:32  توسط نگاه   | 

خسته شده بود . به نظرش زندگی یک نبرد نابرابر می آمد . نبردی که همیشه او بازنده اصلی آن بود .

روی مبل جلوی تلویزیون دراز کشید و تلویزیون را روشن کرد . موقع اذان بود . صدای تلاوت قرآن در خانه پیچید .

با خودش فکر کرد حتی خدا هم او را فراموش کرده است .

الحمدلله الذی له ما فی السموت و ما فی الارض و له الحمد فی الاخره ...ستایش و سپاس مخصوص خداست که هر آنچه در آسمان و زمین است همه ملک اوست و در آخرت نیز شکر و سپاس مخصوص خداست...

 

چشمهایش را بست . چرا همه چیز دست به دست هم داده بودند تا او به آرزوهایش نرسد .

و هو الحکیم الخبیر...و او به نظم آفرینش حکیم و به همه امور عالم آگاهست ...

 

چقدر بیهوده تلاش کرد تا به اهدافش برسد . از اول هم باید می دانست که در این دنیا بدون پول و پارتی نمی تواند کاری از پیش ببرد. در دنیایی که همه به فکر خودشان هستند .

یعلم ما یلج فی الارض و ما بخرج منها ...او هر چه درون زمین رود و هرچه از زمین خارج شود ، همه را میداند ...

 

چقدر احمق بود که تصور می کرد همه به آنچه شایستگی آن را دارند میرسند .

و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها ...و هر چه از آسمان فرود آید و هر چه بر آسمان بالا رود...

 

کم کم پلک هایش سنگین شدند . صدا هنوز می آمد .

و هو الرحیم الغفور ...و اوست که بر بندگان بسی مهربان و بخشاینده است ...

 

آنجا جلوی تلویزیون خوابش برد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 13:28  توسط نگاه   | 

ـ بعد شنگول می گه ...می گه...

ـ می گه اگه تو مامانمون هستی پس چرا صدات فرق می کنه

ـ آره ...بعد گرگه ...

الهه ی کوچک در حالی که سعی می کند بقیه ی قصه را از روی تصاویر کتاب به یاد بیاورد ، داستان بزبز قندی را روی نیمکت حیاط بیمارستان برای من تعریف می کند .

 

ـ بعدش...گرگه یه کمی شیرینی می خوره تا صداش نازک بشه ...

راستی الان بزبز قندی چه حالی دارد. حتما نگران است .همه مادرها نگران بچه هایشان هستند . مامان الهه هم نگران یود .این را در چشم هایش دیدم .آنجا روی تخت بیمارستان ...

 

ـ شنگول می گه...اگه تو مامانمون هستی دستاتو نشون بده ...

بچه های بیچاره ، چقدر ترسیده اند . مثل الهام که از رفتن مامان می ترسد. حتی الهه هم با تمام کوچکی اش حتما می داند که شابد مامان این روزها ...

 

ـ ...گرگه می ره دستاشو آردی می کنه ...

چه گرگ سمجی ! کاش برود و دیگر نیاید .کاش سرطان هم از تن بیمار مامان الهه می رفت و این طور روز به روز ریشه نمی دواند . کاش اینقدر سمج نبود .

 

ـ حبه انگور می گه مامان اومد درو باز کنیم ...

نه ! در را باز نکنید .بگذارید آن گرگ بدجنس پشت در بماند. مامان الهه هم نباید در را برای سرطان باز می کرد...چه فکر احمقانه ای ، وقتی باید با ماهی ده هزار تومان خانواده ی چهار نفری را اداره کنی ، آنوقت درد که در وجودت بپیچد سعی می کنی انکارش کنی و روزی می رسد که دیگر انکار فایده ای ندارد .

 

ـ بعد ...حبه انگورکه...

ـ بعد حبه انگور که درو باز می کنه یه دفعه مامان بزی می آد و اونو بغل می کنه .

الهه با تعجب به من نگاه می کند .

کاش هیچ قصه ای گرگ نداشت .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 19:5  توسط نگاه   | 

می خواهم زنده بمانم !

یک جاده کم عرض ...پر از چاله چوله ...یک راننده عجول ...سبقت غیرمجاز ...

اصلا مهم نیست که شما راننده خوبی هستید. هرگز به جاده ها و همین طور راننده های ایرانی اعتماد نکنید! برای حفظ جانتان همیشه آهسته برانید زیرا در این صورت کنترل اوضاع در دست شما خواهد بود .

 

وقتی خودخواه می شویم

شیشه ماشین جلویی پایین می آید و دستی کیسه نایلونی پر از پوست تخمه و میوه را بیرون می اندازد. آشغال ها کف جاده پخش می شوند .

برای اینکه در طی سفر فشار خونتان کمتر بالا و پایین شود بهتر است که ندانید پلاستیک ها می توانند تا هزاران سال در محیط باقی بمانند و در ضمن از اینکه زباله های رها شده در طبیعت چه بلاهایی سر موجودات دیگر می آورند کوچکترین اطلاعی نداشته باشید!

 

آنچه شما خواسته اید !

گرما ، سرما ،برف ، باران ، دریا ، جنگل ، کویر ، کوه

کدام ها را ترجیح می دهید؟ فقط کافی است انتخاب و بعد سفرتان را آغاز کنید. (البته بعد از آنکه هزینه سفرتان را تهیه کردید!)

 

تنها یا با هم ؟مسئله این است !

ـ اول بریم آثار باستانی را ببینیم .

ـ آخه یه مشت سنگ و خاک هم دیدن داره !

ـ من که می گم اول بریم بازار .

ـ نخیر ، باید بریم مناظر طبیعی رو ببینیم .

ـ ولی به نظر من ...

اگر جزو آن دسته از آدم هایی هستید که ترجیح می دهید بصورت دسته جمعی با دوستان و آشنایانتان سفر کنید ، در انتخاب همسفرانتان دقت کنید . چون گاهی بعدها به این نتیجه می رسید که چقدر بهتر بود اگر به تنهایی به مسافرت می رفتید!

 

 بی خبر باشید !

بچه ها روی صندلی عقب مشغول تماشای تلویزیون هستند .پدر هم رادیوی ماشین را روشن کرده است . صدای اخبار رادیو با صدای کارتون قاطی شده است .

لطفا در هنگام سفر با خودتان تلویزیون نبرید ، ترجیحا از رادیوی ماشین هم استفاده نکنید. فقط در صورتی که مدتی بدون رادیو ،تلویزیون و روزنامه زندگی کنید خواهید فهمید گاهی زندگی در بی خبری چقدر لذت بخش است !

 

و نکته آخر اینکه فقط شما نیستید که به این نتیجه می رسید اغلب افراد پس از پایان سفر می فهمند هیچ کجا خانه خود آدم نمی شود !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 21:37  توسط نگاه   |