باز باران با ترانه
می خورد بر بام خانه ...
یک بعد ازظهر بهاری ، بارش نم نم باران ، صدای جیک جیک گنجشک ها ...
دلم می خواهد این خیابان به این زودی ها تمام نشود و من هر چه شعر درباره باران بلدم را زیر لب زمزمه کنم .
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت ...
از پشت سرم صدای نزدیک شدن ماشینی را می شنوم . می بیند یا نمی بیند ، می داند یا نمی داند ...راننده به سرعت از روی دریاچه ی ! کوچکی که در اثر بارش باران در سطح خیابان ایجاد شده است می گذرد ...
سر تا پا خیس و گلی می شوم .بقیه ی راه را تا خانه می دوم . دیگر شعر هم نمی خوانم .
خسته شده بود . به نظرش زندگی یک نبرد نابرابر می آمد . نبردی که همیشه او بازنده اصلی آن بود .
روی مبل جلوی تلویزیون دراز کشید و تلویزیون را روشن کرد . موقع اذان بود . صدای تلاوت قرآن در خانه پیچید .
با خودش فکر کرد حتی خدا هم او را فراموش کرده است .
الحمدلله الذی له ما فی السموت و ما فی الارض و له الحمد فی الاخره ...ستایش و سپاس مخصوص خداست که هر آنچه در آسمان و زمین است همه ملک اوست و در آخرت نیز شکر و سپاس مخصوص خداست...
چشمهایش را بست . چرا همه چیز دست به دست هم داده بودند تا او به آرزوهایش نرسد .
و هو الحکیم الخبیر...و او به نظم آفرینش حکیم و به همه امور عالم آگاهست ...
چقدر بیهوده تلاش کرد تا به اهدافش برسد . از اول هم باید می دانست که در این دنیا بدون پول و پارتی نمی تواند کاری از پیش ببرد. در دنیایی که همه به فکر خودشان هستند .
یعلم ما یلج فی الارض و ما بخرج منها ...او هر چه درون زمین رود و هرچه از زمین خارج شود ، همه را میداند ...
چقدر احمق بود که تصور می کرد همه به آنچه شایستگی آن را دارند میرسند .
و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها ...و هر چه از آسمان فرود آید و هر چه بر آسمان بالا رود...
کم کم پلک هایش سنگین شدند . صدا هنوز می آمد .
و هو الرحیم الغفور ...و اوست که بر بندگان بسی مهربان و بخشاینده است ...
آنجا جلوی تلویزیون خوابش برد.
ـ بعد شنگول می گه ...می گه...
ـ می گه اگه تو مامانمون هستی پس چرا صدات فرق می کنه
ـ آره ...بعد گرگه ...
الهه ی کوچک در حالی که سعی می کند بقیه ی قصه را از روی تصاویر کتاب به یاد بیاورد ، داستان بزبز قندی را روی نیمکت حیاط بیمارستان برای من تعریف می کند .
ـ بعدش...گرگه یه کمی شیرینی می خوره تا صداش نازک بشه ...
راستی الان بزبز قندی چه حالی دارد. حتما نگران است .همه مادرها نگران بچه هایشان هستند . مامان الهه هم نگران یود .این را در چشم هایش دیدم .آنجا روی تخت بیمارستان ...
ـ شنگول می گه...اگه تو مامانمون هستی دستاتو نشون بده ...
بچه های بیچاره ، چقدر ترسیده اند . مثل الهام که از رفتن مامان می ترسد. حتی الهه هم با تمام کوچکی اش حتما می داند که شابد مامان این روزها ...
ـ ...گرگه می ره دستاشو آردی می کنه ...
چه گرگ سمجی ! کاش برود و دیگر نیاید .کاش سرطان هم از تن بیمار مامان الهه می رفت و این طور روز به روز ریشه نمی دواند . کاش اینقدر سمج نبود .
ـ حبه انگور می گه مامان اومد درو باز کنیم ...
نه ! در را باز نکنید .بگذارید آن گرگ بدجنس پشت در بماند. مامان الهه هم نباید در را برای سرطان باز می کرد...چه فکر احمقانه ای ، وقتی باید با ماهی ده هزار تومان خانواده ی چهار نفری را اداره کنی ، آنوقت درد که در وجودت بپیچد سعی می کنی انکارش کنی و روزی می رسد که دیگر انکار فایده ای ندارد .
ـ بعد ...حبه انگورکه...
ـ بعد حبه انگور که درو باز می کنه یه دفعه مامان بزی می آد و اونو بغل می کنه .
الهه با تعجب به من نگاه می کند .
کاش هیچ قصه ای گرگ نداشت .
می خواهم زنده بمانم !
یک جاده کم عرض ...پر از چاله چوله ...یک راننده عجول ...سبقت غیرمجاز ...
اصلا مهم نیست که شما راننده خوبی هستید. هرگز به جاده ها و همین طور راننده های ایرانی اعتماد نکنید! برای حفظ جانتان همیشه آهسته برانید زیرا در این صورت کنترل اوضاع در دست شما خواهد بود .
وقتی خودخواه می شویم
شیشه ماشین جلویی پایین می آید و دستی کیسه نایلونی پر از پوست تخمه و میوه را بیرون می اندازد. آشغال ها کف جاده پخش می شوند .
برای اینکه در طی سفر فشار خونتان کمتر بالا و پایین شود بهتر است که ندانید پلاستیک ها می توانند تا هزاران سال در محیط باقی بمانند و در ضمن از اینکه زباله های رها شده در طبیعت چه بلاهایی سر موجودات دیگر می آورند کوچکترین اطلاعی نداشته باشید!
آنچه شما خواسته اید !
گرما ، سرما ،برف ، باران ، دریا ، جنگل ، کویر ، کوه
کدام ها را ترجیح می دهید؟ فقط کافی است انتخاب و بعد سفرتان را آغاز کنید. (البته بعد از آنکه هزینه سفرتان را تهیه کردید!)
تنها یا با هم ؟مسئله این است !
ـ اول بریم آثار باستانی را ببینیم .
ـ آخه یه مشت سنگ و خاک هم دیدن داره !
ـ من که می گم اول بریم بازار .
ـ نخیر ، باید بریم مناظر طبیعی رو ببینیم .
ـ ولی به نظر من ...
اگر جزو آن دسته از آدم هایی هستید که ترجیح می دهید بصورت دسته جمعی با دوستان و آشنایانتان سفر کنید ، در انتخاب همسفرانتان دقت کنید . چون گاهی بعدها به این نتیجه می رسید که چقدر بهتر بود اگر به تنهایی به مسافرت می رفتید!
بی خبر باشید !
بچه ها روی صندلی عقب مشغول تماشای تلویزیون هستند .پدر هم رادیوی ماشین را روشن کرده است . صدای اخبار رادیو با صدای کارتون قاطی شده است .
لطفا در هنگام سفر با خودتان تلویزیون نبرید ، ترجیحا از رادیوی ماشین هم استفاده نکنید. فقط در صورتی که مدتی بدون رادیو ،تلویزیون و روزنامه زندگی کنید خواهید فهمید گاهی زندگی در بی خبری چقدر لذت بخش است !
و نکته آخر اینکه فقط شما نیستید که به این نتیجه می رسید اغلب افراد پس از پایان سفر می فهمند هیچ کجا خانه خود آدم نمی شود !