شیشه ی ماشین را با دستمالی که دارد پاک می کند . راننده تشر می زند :« لازم نیست تمیز کنی ،برو کنار » سراغ ماشین بعدی می رود .
دستانش را جلوی دهانش می گیرد و ها می کند . بعد فریاد می زند « آدامس ، آدامس » کسی شیشه ی ماشینش را پایین نمی دهد . بیرون هوا سرد است .
لا به لای ماشین ها حرکت می کند :« گل ، گل نرگس بخرید » دود سیاه رنگی که از اگزوز ماشین ها بیرون می آید به سرفه اش می اندازد . گل ها هم پلاسیده شده اند.
آقای مدیر کل می گوید :« بهترین راه برای جلو گیری از بازگشت این کودکان به خیابان ها این است که کسی به آنها کمک نکند »
از تمام راننده ها نفرت دارد و از تمام ماشین ها . چند روز است با تیغی که در جیب دارد روی ماشین های پارک شده کنار خیابان خط می اندازد . چقدر دلش خنک می شود .
شیفت کاریش را دو برابر می کند .هم صبح ها و هم عصر ها .درس هایش را هم شب ها می خواند . ولی نه ، شاید شب ها هم کار کرد .به نظرش ماشین ها و آدمها شب ها بیشتر می شوند. درس و مدرسه هم ...
فکر می کند باید سراغ کار دیگری برود . هر چند سخت تر و طاقت فرساتر . شاید کار در کوره های آجرپزی یا کارگری ساختمان . مهم نیست .او به پول نیاز دارد .
راستی کسی از آخرین راه حل های آقای مدیر کل خبر ندارد ؟
وقت غروب آفتاب بود .
چراغ که قرمز شد ماشین ها یکی پس از دیگری ایستادند .
«فردا امکان نداره ...حداقل یه هفته وقت می خوام ...نه نمیشه ...» مرد با تلفن همراه صحبت می کرد .
«دیگه نمی تونم این وضعو تحمل کنم ...باید یه کار دیگه پیدا کنی ...» زن به همسرش نگاه کرد.
دکترا می گن فایده ای نداره ...می گن هر جای دنیا هم که ببرینش آخرش ...» بغض راه گلوی پسر را بست .
صدای موذن از گلدسته ی مسجد بلند شد :«...الله اکبر ...»
«چرا حالیت نیست ...می گم نمی تونم ...من خودم ازش خواهش می کنم ...»
«تو خودت هم خوب می دونی که این وضع تغییر پیدا نمیکنه ...من دیگه خسته شدم ...»
«می گن حتی یه درصد هم احتمال خوب شدنش وجود نداره ...حتی یه درصد...»
«...اشهد ان لا اله الا الله...»
«فقط سه روز ...باشه الان خودم میرم پیشش ...»
«دیگه نمی تونم مثل گداها زندگی کنم ...تا کی باید زجر بکشم ...»
«باید خودمونو آماده کنیم ...امروز یا فردا ...»
«...حی علی الصلوة ...حی علی الفلاح ...»
چراغ سبز شد .
ماشین ها به سرعت حرکت کردند .
صدای موذن آمد :«...الله اکبر...»
دخترک می بیند .
سوارانی سرخ پوش با کلاه خودی بر سر و زرهی بر تن .
مردی بدون دست ، غرق در خون با مشکی بر لب .
صدای بلند طبل ها وسنج ها.
چشم های گریان مادر ،صدای هق هق گریه ها .
دخترک می ترسد .
پدر زنگ در را می زند . زن همسایه که می آید دخترک آخرین ظرف غذا را از پدر می گیرد و به زن می دهد .موقع برگشتن ، دخترک از پدر می خواهد باز هم داستان آن مرد مهربان را برایش تعریف کند ، داستان حسین (ع) .
پدر با حسی از رضایت دخترک را نگاه می کند و دخترک لبخند می زند .