تبليغاتX
نگاه
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری

وقتي توي يه شهرستان كوچيك زندگي مي كني كه تعداد كتاب فروشي هاش از انگشتاي  يه دست بيشتر نيست ، وقتي ستون معرفي كتاب مجله ها براي تو تبديل مي شه به يه جايي براي حسرت خوردن چون هيچ وقت نمي توني كتاباي معرفي شده توي اين مجله ها را توي كتاب فروشي هاي شهرت پيدا كني ، وقتي كتابخونه ي عمومي شهرت از كتاباي چاپ جديد خاليه ، وقتي كتابفروش شهرت به ليست كتابات نگاه مي كنه و مي گه : " اينا كتاباي پر فروشن اينجا پيدا نمي شن " يا " اينا كتاباي تخصصي هستن ما نداريمشون " ، وقتي جلوي قفسه ي كتابات مي ايستي و مجبور مي شي از كتابايي كه تا حالا هر كدوم رو 3_ 4 بار خوندي يكي رو انتخاب كني چون نتونستي كتاب جديدي رو تهيه كني ، وقتي ...

اونوقت برگزاري يه نمايشگاه مثل نمايشگاه كتاب تهران براي تو به فوق العاده ترين اتفاق زندگيت تبديل مي شه اونقدر كه حاضر مي شي 600 كيلومتر بري و بياي تا فقط به اندازه ي چند ساعت توي نمايشگاه باشي ، تمام شلوغي ها و خستگي ها رو  هم تحمل مي كني چون مي دوني با پيدا كردن هر كدوم از كتاباي مورد علاقت تمام اون خستگي ها جبران مي شن ...

بعد وقتي مي رسي خونه و چمدون پر از كتاب رو خالي مي كني جلوت ، همين طور كه دونه دونه كتابارو بر مي داري، يه دستي روشون مي كشي و شروع مي كني به خوندنشون اين سوال هم توي ذهنت ول مي خوره كه :اشكال كار از كجاست ؟ از مسئولاي شهر و كشورت كه هنوز نتونستن يه سيستم توزيع مناسب كتاب رو پياده كنن؟ از كتابفروش شهر كه ترجيح مي ده قفسه هاي كتابفروشي رو از كتابايي مثل ‌‍‍« چطور در يك شب پولدار شويم » و « خوشبختي در سه ثانيه » پر كنه ؟ يا شايد هم تقصير تو و همشهرياته كه هيچ وقت اونقدر كه بايد ، كتاب براتون يه مسئله ي جدي نبوده ؟



+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 11:40  توسط نگاه   | 

ايستاده ام بالاي يك بلندي و جاده را نگاه مي كنم كه مثل يك سرسره ي بزرگ از ميان درختان جنگلي پيچ خورده تا پايين .تمام خاطرات خوبي كه با اين جاده پيوند خورده اند به يكباره به مغزم هجوم مي آورند...ايستاده ام بالاي يك بلندي ، مه درست شكل يك لحاف پنبه اي بزرگ توي دره پهن شده است ، صورتم خيس باران مي شود ...اين جا جاده ي محبوب من است ، جاده اي كه روزي تركيب فوق العاده زيبايي از جنگل و كوه و راه و البته باران بود .

اين جا گردنه ي حيران است .

 

هنگام عبور از اين مسير حدودا 40 كيلومتري – بين دو استان اردبيل و گيلان – انگار كه به قول سهراب جاده صدايتان زده باشد مجبور مي شديد در اولين جاي مناسبي كه پيدا مي كنيد ماشينتان را نگه داريد ، از ماشين پياده شويد و ريه هايتان را از هواي پاك حيران پر كنيد . آنجا تا جايي كه چشم كار مي كرد سبزي يكدستي پيدا بود و البته در فصل پاييز اين رنگهاي پايييزي بودند كه خودنمايي مي كردند . اما حالا ...

حالا ترجيح مي دهم ماشين جايي توقف نكند ، ترجيح مي دهم چشمانم را ببندم و مناظر را همان طور كه دوست دارم در ذهنم تصوير كنم ...چشمانم را مي بندم تا نبينم كه چطور هر روز درختان بيشتري قطع مي شوند ، مراتع بيشتري نابود مي شود و به جاي آنها خانه هايي سبز مي شوند كه با آن ديوارهاي سفيد و سقف هاي قرمز و نارنجي شان درست مثل يك لكه ي نا فرم روي لباس سبز حيران جا خوش كرده اند .آدم ها مي آيند و فاضلاب و زباله هايشان را هم با خودشان مي آورند .

راستش من طاقتش را ندارم كه ببينم در يكي از پيچ ها اطاقك كوچكي ساخته اند با يك تابلوي بزرگ بر سر درش كه :" مشاور املاك حيران " و كيست كه نداند از همين اطاقك كوچك چه آتش بزرگي بر جان حيران انداخته مي شود . من نمي توانم تصور كنم كه آدم ها چون "پول " دارند به خودشان اجازه بدهند هر كاري كه دوست دارند انجام دهند. كاش مي شد باور كنم كه حيران در آينده مي تواند چيزي جز تركيب نا موزوني از خانه و آدم و ماشين و تعدادي درخت در حياط خانه هاي ويلايي و يك جاده پيچ در پيچ باشد .

 

پي نوشت : يادداشتم را قبل از نوشتن در وبلاگم به چند نفر نشان مي دهم تا نظرشان را بدانم ، به من مي خندند و از آرزوهايشان مي گويند كه كاش روزي آنقدر پول داشته باشند كه بتوانند ويلايي در حيران بسازند . آنچه را من به شماره افتادن نفس طبيعت مي خوانمش آنها پيشرفت و آباداني تعبير مي كنند و مرا متهم به حسادت مي كنند .... نمي دانم ، شايد هم حق با آنهاست .لطفا شما كمكم كنيد .

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 20:23  توسط نگاه   | 

برای ایمان که از دیشب مهمان زمین شد

 

سلام کوچولوی خواب آلود !

به دنیای عجیب و غریب ما خوش اومدی ،دنیایی که از حالا به بعد مال تو هم هست .دنیای پر از رنج و سختی و سرشار از شادی و زیبایی. دنیایی با آدم های بد و نفرت انگیز و آدم هایی از جنس فرشته . به دنیای بی رحم ما خوش اومدی و به دنیای پر از رحمت ما . اینجا جهان تیره و تار ماست و جهان سبز و آبی ما .

نه ، هذیون نمی گم .باور کن دنیایی که به اون قدم گذاشتی به همین عجیبیه ، پر از تناقض. خیلی وقتا گیج می شی و اصلا نمی فهمی که باید چی کار کنی .

 

مسافر کوچولو !

می دونی نکته ی غم انگیز زندگی آدما کجاست ؟ زندگی روی زمین ! برای اینکه اصلا قرار نبوده ما اینجا باشیم . زمین برای روح بزرگ "آدم "جای کوچیکیه . ولی نگران نباش ، چون تمام زندگی ما اینجا سپری نمی شه . ما هممون مسافریم .دیشب که تو به دنیا اومدی خیلی ها رفتن ، می دونی، همه ی ما شبیه هم به دنیا می آییم پاک و بی گناه ، ولی خوب این مهمه که موقع رفتن چقدر پاک و بی گناه باقی مونده باشیم . اینجا می تونه بهت خیلی سخت بگذره اونقدر که هر روز آرزوی مرگ کنی ولی می تونه برات مثل یه بهشت کوچیک هم باشه .

 

ایمان عزیز

اگه می خوای توی مدتی که مسافر این ایستگاه هستی با آرامش زندگی کنی ، اگه می خوای بعد از اینجا برسی به جایی که لایق روح توئه ، اینو بدون که تنها یک راه داری . داشتن ایمان ، ایمان به کسی که همیشه هست ، همیشه نگرانمونه و همیشه دوستمون داره .

زندگی توی این دنیا باعث می شه تو هزاران چرای بدون جواب داشته باشی . از خیلی چیزا سر در نمی آری و اینجاست که اگر کسی نباشه که بتونی بهش تکیه کنی ، بهش اعتماد کنی ، زندگی کردن برات غیر ممکن می شه .

 

کلی حرف داشتم که برات بزنم ولی همینقدر بسه . تو خودت باید بزرگ بشی و بفهمی . فقط یه چیز رو فراموش نکن ، اینکه تو یه روز مثل یه اتفاق خوب ، مثل یه معجزه اومدی پس برای همیشه می تونی یه معجزه باقی بمونی .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 21:23  توسط نگاه   | 

ای کاش آب بودم

گر می شد آن باشی که خود می خواهی

آدمی بودن

حسرتا

مشکلی ست در مرز ناممکن. نمی بینی ؟

.

.

.

آه ، کاش هنوز

به بی خبری

قطره یی بودم پاک

از نم باری به کوه پایه یی

نه در این اقیانوس کشاکش بی داد

سرگشته موج بی مایه یی.

                                                 شاملو

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 20:6  توسط نگاه   | 

 

_ بابا تو هم حال داری ها ! بعد بوقی یه دری به تخته ای خورد و ما کاری پیدا کردیم .حالا ببین می تونی کاری کنی که اینو هم ازمون بگیرن .

 

مدتی است که همراه با دوستانم با یکی از ادارات شهری کوچک که در 30 کیلومتری محل زندگیمان قرار دارد مشغول همکاری هستیم . در این مدت آنقدر بی نظمی و بی برنامه گی دیدیم که فکر می کنم اگر حال و روز فقط یک درصد از ادارات ایران این باشد آنوقت باید فاتحه ی ایران را خواند . گاهی برای برگزاری یک جلسه ی ساده ی یکساعته باید سه  چهار روز برویم و بیاییم . حتی یکبار رئیس اداره گم شد ! و چون گوشی همراهش را هم در دفترش جا گذاشته بود در نهایت پیدا نشد . معمولا کارمندها تنها کاری که نمی کنند همان کارکردن است . برای انجام یک کار پنج دقیقه ای شاید لازم باشد دو ساعتی وقت صرف شود . رابطه ی بین کارمندها با هم و همین طور بین کارمندها و رئیس هم که نور علی نور است و ...

از آنجایی که دیگر نمی خواهم نگاه بمانم به دوستانم پیشنهاد می دهم که اعتراضمان را نسبت به این وضعیت آشفته با رئیس اداره در میان بگذاریم و البته واکنش دوستانم همان چیزی است که در اول این پست نوشتم . راستش نمی خواهم درباره ی اینکه چرا تحمل نقدپذیری مسئولانمان اینقدر پایین است چیزی بنویسم .

فقط سوالی ذهن مرا به خود اشغال کرده است و آن اینکه چرا اعتراض های ما اصولا همراه با خشونت است . چرا وقتی معترضیم ، عصبانی هم هستیم و دلمان می خواهد این عصبانیت را هم به طرف مقابل نشان دهیم . یعنی واقعا نمی شود انتقاد خیلی محترمانه و در فضایی دوستانه بیان شود ؟ به آخرین اعتراضی که توسط خودتان یا اطرافیانتان  انجام گرفته خوب دقت  کنید، فکر نمی کنید دلیل اینکه خیلی از این اعتراض ها در نهایت به جایی نمی رسد این باشد که ما بلد نیستیم درست اعتراض کنیم ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 22:18  توسط نگاه   | 

می نشیند روبرویم و خیره می شود به چشمانم .

"هنوز خسته نشده ای ؟" و سریع پاسخ می دهد :خسته برای چه؟ کار به این راحتی ، مگر خستگی دارد ؟! اما ای کاش خسته می شدی ...خسته می شدی از این همه تکرار ، این همه حرف ، این همه حرف تکراری .کاش خسته می شدی از ...

- از چه ؟

- از نگاه بودن ! از عبور کردن و نگاه کردن و نوشتن . می دانی وقتی به کاری عادت کنی آنوقت انجام دادن آن کار دیگر ارزشی ندارد . مثل تو که عادت کرده ای به نگاه بودن .

- برای اینکه کار دیگری از من بر نمی آید .

- چرا ، می آید . می توانی به جای توصیف اتاق تاریکی که در آن حبس شده ای تمام تلاشت را برای باز کردن یک روزنه بکنی . آنوقت شاید با ورود باریکه ی نور بتوانی دری را که درست روبرویت بوده و تا قبل از این نمی دیده ای پیدا کنی .

- اما من توانایی اش را ندارم . ابزارش را هم همین طور.

- تو هم توانایی اش را داری و هم ابزارش را . فقط تا حالا درست از آنها استفاده نکرده ای. می دانی چرا؟ چون همیشه ترسیده ای آرامشی را که داری از دست بدهی .چون هرگز جرأت تغییردادن شرایط اطرافت را نداشته ای .می دانی من از آدمهای حقیری که یاد گرفته اند مدام غر بزنند ، ناله کنند و از دنیای اطرافشان انتقاد کنند متنفرم . از کسانی که  فقط بلدند حرف بزنند و هیچوقت حتی یک قدم هم برای بهبود اوضاع بر نداشته اند ، از کسانی که برای همیشه نگاه می مانند ...

 

دیشب "خودم " نشست روبرویم ، خیره شد در چشمانم و حرفهایش را زد . حالا که خوب فکر می کنم می بینم راست می گوید ،من خسته شده ام از فقط نگاه بودن ، و حالا دنبال یک روزنه می گردم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 20:53  توسط نگاه   | 

چهارشنبه ، ساعت 4 بعدازظهر

خوشحال بود، از اینکه بالاخره بعد از 30 سال خدمت و پس انداز کردن و البته فروش خانه پدری و گرفتن چند جور وام حالا می توانست زمینی بخرد و خانه ای در آن بسازد . می گفت زمین درست همان چیزی بود که او مدتها دنبالش گشته بود .می گفت از فردا و به محض خرید زمین باید بروم دنبال کارهای ساخت و ساز ، و ساخت و ساز را طوری می گفت تا تو بفهمی که دارد صاحب خانه می شود .  

 

پنج شنبه ، ساعت 10 صبح

 عصبانی بود . سرش را تکیه داده بود به دیوار و هر از گاهی زیر لب چیزی می گفت . می گفت وقتی ما خودمان این طور سر همدیگر کلاه می گذاریم ، وقتی مدام سعی می کنیم از موقعیت های پیش آمده کمال سوء استفاده را بکنیم آنوقت ...بقیه ی حرفهایش را نشنیدم .فقط همین قدر فهمیدم که فروشنده ی زمین 3 میلیون دیگر روی قیمت زمین کشیده بود آن هم با این دلیل که قیمت زمین از دیروز گران تر شده !

 

یک توصیه ی کاملا جدی : هرگز موقع خرید و یا حتی اجاره ی ملک (و شاید چیزهای دیگر )خودتان را چندان مشتاق نشان ندهید چون این روزها ماهی گیری بعضی ها حسابی پیشرفت کرده و به راحتی آب خوردن از آب گل آلود ماهی می گیرند .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 11:55  توسط نگاه   | 

_آفرین عزیزم ، نمراتت خیلی عالی شده . حالا که این قدر خوب درس می خونی این چک رو ببر بده به بابات تا برات نقد کنه .

 

مدیر یکی از مدارس ابتدایی سطح شهر برای تشویق دانش آموزانش دست به اقدام جالبی زده است .این مدیر خوش فکر ! برگه هایی به شکل چک چاپ کرده و در اختیار معلمان قرار داده است  تا در موقع مشاهده ی پیشرفت درسی در دانش آموزان خود، مبلغی را در این چک ها نوشته و به دانش آموز بدهند . البته واضح و مبرهن است که این مبلغ باید توسط والدین گرامی به دانش آموز پرداخت شود .

فکر می کنید بعد از مدتی واکنش پدر و مادر ها چه خواهد بود :

_ دختر گلم ( و یا پسرم ) ما اصلا راضی نیستیم شما این قدر برای درس خوندن زحمت بکشی . بابا دیگه داره ورشکست می شه ها ! 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 9:59  توسط نگاه   | 

هیجان زده بود .

_ وای اگه بدونی چی شده ... توی انتخابات برنده شدم

_ کدوم انتخابات ؟

_ روشا

_ روشا ؟!

_ آره ، امروز آقای مدیر اومد سر کلاس گفت کی می خواد توی انتخابات شرکت کنه ، چند نفر دستاشون رو بردند بالا ولی مدیرمون منو انتخاب کرد .

 

چند روز بعد قرار است انتخابات شورای دانش آموزی مدرسه برگزار شود . صلاحیت امیر رضای 8 ساله توسط مدیرشان تایید شده و او این روزها یکی از شادترین بچه های ایران است . فقط می ماند یک چیز ... اینکه امیر رضا یاد بگیرد به جای شورا نگوید روشا !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 12:8  توسط نگاه   | 

می گویند دیدن موجی که بر ساحل می خورد ، شنیدن صدای پرنده ای که در جنگل می خواند ، بودن در کنار یک کوه و حتی لمس شن های یک کویر کافی است تا آدمی از نو متولد شود . می گویند طبیعت روح انسانها را تازه می کند . می گویند طبیعت معلمی است که به انسان صبوری ، مهربانی ، عشق و ... "آدمیت " را یاد می دهد .

.

.

.

قطاری از ماشین ها پشت سر هم ردیف شده اند . پایان یک روز تعطیل است و همه بعد از یک روز بودن در طبیعت راهی شهر ها و خانه هایشان هستند .

 

پیرمرد ایستاده است کنار جاده . هر ماشینی که عبور می کند پیرمرد سرش را جلو می آورد و تا جایی که توان دارد فریاد می زند : « مستقیم » اما انگار کسی مستقیم نمی رود چون پیرمرد کنار جاده می ماند.

یک تریلی بزرگ در جاده در حال حرکت است و 15 تا ماشین پشت سر آن صفی طولانی را تشکیل داده اند . خط سفید ممتد کف جاده نشان می دهد که سبقت در اینجا ممنوع است . اما راننده ی ماشین چهاردهمی اعصابش خردتر از این است که خط کف جاده را بخواند ! پایش را روی پدال گاز فشار می دهد و ... فقط خدا رحم می کند که ماشینی جلوی راهش سبز نمی شود .

شیشه ای پایین می آید و دستی بطری خالی آب را پرتاب می کند بیرون .بطری می افتد داخل رودخانه . شیشه بالا می رود .

ترافیک سنگین است و ماشین ها به کندی حرکت می کند .سرنشینان یکی از ماشین ها _ که چند پسر جوان هستند _ صدای ضبط صوت ماشین را بلند کرده اند . صدای موسیقی جاده را پر کرده است . یکی از راننده ها سرش را می آورد بیرون و فریاد می زند :« هی ]...[ صدای ضبطتو کم کن » پسر ها به مرد نگاه می کنند و می خندند . مرد چند تا فحش دیگر می دهد و پسرها می خندند . ترافیک همچنان سنگین است .

 

و من هر بار از خودم می پرسم چه اتفاقی افتاده ؟ طبیعت دیگر معلم خوبی نیست یا ما شاگردهای سر به هوایی شده ایم ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 14:39  توسط نگاه   |